وبلاگ

قصه‌های ننه همرو

LadoTevdoradze5

LadoTevdoradze5

قصه‌ها، روایتِ سرگذشت و رویداد زندگی انسانی است و می‌تواند واقعی یا تخیلی باشد و افسانه‌ها یا اسطوره‌ها داستان‌هایی خیالی‌اند که در شناختن دنیایی به ما کمک می‌کنند که ما آن را نمی‌بینیم. ویژگی‌های هر نقطه از جهان در قصه‌ها و افسانه‌ها و آداب و رسوم آن بازتاب دارد. نشر نخستین در مجموعه‌ی «قصه های ننه همرو» روایت‌گر این گونه قصه‌های ماندگار است. ننه همرو پیرزن مهربان و هنرمندی است که اسباب‌بازی‌های سفالی سوت‌سوتک‌دار می‌سازد. او اهل ازبکستان است و در دهکده‌ی کوچکی به نام اوبا زندگی می‌کند. یکی از سرگرمی‌های بچه‌های دهکده این است که به خانه‌ی ننه همرو بروند. این‌بار ننه همرو برای آن‌ها داستان یک شیر گرسنه را بازگو می‌کند. این مجموعه هرچند به صورت کلی قصه های ننه همرو نیست ولی در تحت و لوای این نام چاپ شده است.


۱. شیر شکمو (میخائیلوویچ بلینوف، تصویرگر: ولادیمیر لوینسون برگردان: صوفیا محمودی) شیر  قوچی را می‌بیند و می‌خواهد او را بخورد. قوچ به او می‌گوید که درست نیست من را خام و نپخته بخوری. باید قبل از خوردن گوشت به آن پیاز و فلفل بزنی و بعد گوشت را به سیخ بکشی. حرف‌های قوچ شیر را به فکر می‌اندازد. او به سمت دهکده حرکت می‌کند تا از مردم سیخ و پیاز و فلفل بگیرد اما …

۲. ای دکتر جان: (کورنی چوکوفسکی، تصویرگر ولادیمیر سوتیف%:..۹!برگردان: صوفیا محمودی) پیرمردی به نام « ای دکترجان» همیشه زیر سایه‌ی درختی می‌نشیند و حیوانات جنگل را درمان می‌کند. روزی یک شغال با یک پیام از راه می‌رسد. پیام از آفریقا از طرف اسب آبی بزرگی است که از دکتر برای درمان حیوانات بیمار آن‌جا کمک می‌خواهد. «آی دکترجان» خیلی زود به راه می‌افتد. او در مسیر حرکتش به مشکلات زیادی برخورد می کند…
۳. دم خروس، دم طاووس و دو افسانه دیگر (ویکتور چیژیکف، برگردان:حبیب‌الله فروغیان) در زمان های خیلی قدیم، دم خروس از دم همه ی پرنده ها قشنگ تر بود. اما طاووس دم درست و حسابی نداشت، یعنی راستش را بخواهید، دم داشت ولی دمی که نداشتنش بهتر بود. طاووس وقتی به دم خودش نگاه می کرد ناراحت می شد، همیشه حسرت دم خروس را می خورد و به خروس حسودیش می شد و…
۴. ویلیام تل: براساس نمایشنامه‌ای از شیلر ( آلیکی، برگردان: مژگان محمدیان‌نمینی) در کشور سوئیس،کوه های بلند فراوانی وجود دارد. بعضی از این کوه ها در تمام طول سال، پوشیده از برف است. سال ها پیش در یکی از این کوه ها، در دهکده ی کوچکی، مرد شجاعی زندگی می کرد که شکارچی بز کوهی بود و ویلیام تل نام داشت. این داستان ماجرای شهامت و مهارت ویلیام تل و شجاعت پسرش والتر است و…

۵. رختخوابی برای شیر (دایان ردفیدماسی، برگردان: مژگان محمدیان‌نمینی)  نوک شیپوری، مورچه‌خوار، گراز، فیل، میمون و مار بوآ در کنار یک دیگر به خوبی و خوشی زندگی می‌کنند تا این که یک روز به آن‌ها خبر می‌رسد که قرار است شیری به محل زندگی آن‌ها بیاید. حیوانات جنگل از ترس خورده شدن توسط شیر به همفکری می پردازند و نقشه ای برای شیر می کشند. در این حال نوک شیپوری تدبیری می‌اندیشد بدین‌ترتیب که رختخواب نرمی از پیچک، علف و کمی چوب برای شیر درست کنند…

۶. یک  بچه ی مدرسه ای با شش نمره تک: ( نویسنده: سامویل‌یاکوولیویچ مارشاک، برگردان شهرام رجب زاده)  پچه مدرسه ای  از مدرسه آمد و دفترچه نمره‌هایش را پنهان کرد. اما وقتی مادر از او پرسید، مجبور شد آن را نشان دهد. مادر، پدر و خواهرش، یکی‌یکی نمره‌های تک او را دیدند و علتش را جویا شدند، و پسرک به توضیح اشتباهاتی که کرده بود مشغول شد. برای مثال او گمان کرده بود که کانگوروها مانند شلغم‌ها از خاک می‌رویند و گورخر همان خرمگس است. شب هنگام پسر تمام اشتباهاتش را در خوابی آشفته دید و با ترس و وحشت از خواب پرید. این به همراه چندین داستان دیگر از قالب شعر به فارسی برگردانده شده است: انگشتر گمشده؛ موش و کتاب؛ رنگین‌کمان؛ و برادر بزرگ خواب. «ساموئل ی. مارشاک» ـ نویسنده کتاب ـ یکی از بنیان‌گذاران ادبیات کودکان در روسیه است.

۷. هسته ی آلو: ( لئوتولستوی، برگردان:گامایون) هسته آلو و ۱۲ داستان دیگر اثر لئو تولستوی است. مادر مقداری آلو خریده بود، او آن ها را شست و در بشقابی گذاشت.وقتی کسی در اتاق نبود، وانیا سراغ بشقاب آلوها رفت. اول آن ها را خوب نگاه کرد، بعد به آلوها دست زد و بویشان کرد. بعد هم دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و یکی از آلوها را برداشت و خورد. وقتی پدر و مادر به اتاق آمدند و مادر میز ناهار را چید، دوباره آلوها را شمرد و آهسته در گوش پدر گفت: «یکی از آلوها نیست.» پدر لبخندی زد و بچه‌ها را برای خوردن غذا صدا کرد. وقتی وانیا و بچه‌های دیگر سر میز نشستند، پدر به بشقاب آلوها اشاره کرد و پرسید: «کسی از این بشقاب، آلو برداشته؟» همه بچه‌ها سرشان را تکان دادند و گفتند: «نه… نه…» پدر گفت: «اگر یکی از شما یواشکی آلو خورده باشد، کار بدی کرده؛ اما می‌شود او را بخشید. ولی اگر کسی هسته آلو را هم خورده باشد، حتما بعد از یک روز می‌میرد. من هم برای همین نگرانم.» رنگ از صورت وانیا پرید. او آهسته از جایش بلند شد، رفت پیش پدرش و گفت: «نه… من نمی‌میرم؛ چون هسته آلو را نخوردم. من آن را از پنجره انداختم بیرون.» پدر، مادر و بچه‌های دیگر خندیدند؛ اما وانیا گریه کرد.

haste aloo final5_resize viliyam tel final2_resize jeld shire shekamu_resize jeld marshak4_resize jeld dome khoroos_resize jeld ay doktor_resize jede rakhtekhabi baraye shir_resize

نوشتن دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما ممکن است از این برچسب ها و خصوصیات HTML استفاده کنید:

<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

47 + = 52